شمارهٔ ۲۰۴ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
ای آفت جان و فتنه هوش
وی سرو روان و چشمه نوش
آن پسته چرا دهان ببسته است
وان غنچه چرا نشسته خاموش
برخیز و برو بیا و بنشین
بستان و بده بگو و بنیوش
گیسوت فتاده تا بزانو
زلفت زده حلقه بر بنا گوش
من بسته ام و تو بند بر پای
من بنده ام و تو حلقه در گوش
دوشینه نبرد خوابم از عیش
امشب نبرد ز حسرت دوش
امشب ز فراق دست بر دست
دیشب ز وصال دوش بر دوش
آن غم که بسینه بود پنهان
اشک آمد و برگرفت سرپوش
دانی که بسر برآید آخر
دیگی که همیشه میزند جوش
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف یک عشق عمیق و احساساتی پرداخته که شاعر از آن رنج میبرد. او به محبوبش خطاب میکند و از او میخواهد که بیآنکه خاموش باشد، خود را نشان دهد. شاعر به زیباییهای محبوب اشاره میکند و از خاطرات خوش و دردناک عشق سخن میگوید. او احساس تنهایی و حسرت را بیان میکند و نشان میدهد که چگونه عشق میتواند همراه با غم و اشک باشد. در نهایت، شاعر به این نکته تأکید میکند که احساسات و دردهای درونی نمیتوانند برای همیشه پنهان بمانند و در نهایت، به بیرون خواهند آمد.