شمارهٔ ۲۳۸ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
زر چه باشد که نثار کف پای تو کنم
که سر آن قدر ندارد که فدای تو کنم
سروزر، یا دل و جان، هر چه بگنجینه مراست
بوفای تو نیرزد که بهای تو کنم
بس عزیز است و گرانمایه مرا عمر عزیز
لیکن آن عمر که در کار وفای تو کنم
گر برای من دلخسته رود دور فلک
طوق و یاره زمه و مهر برای تو کنم
از دل و دیده در این خانه دو منزل داری
تا کدامین به پسندی تو که جای تو کنم
خلوت خاص تو کردم دل و از من بپذیر
دیده را نیز که دهلیز سرای تو کنم
لطفها کردی و من هیچ نیارم کردن
در جزای تو، مگر شکر خدای تو کنم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به محبت و ارزشمندی معشوق اشاره میکند و از ناتوانی خود در قدردانی از او سخن میگوید. او تمام داراییهایش را کم ارزشتر از محبت معشوق میداند و حتی عمر خود را هم برای وفاداری به او ناچیز میشمرد. شاعر از معشوق میخواهد که دلش را بپذیرد و ابراز میکند که جز شکرگزاری از خداوند، چیزی در مقابل مهربانیهای او ندارد. در کل، شعر به بیان مقام بلند معشوق و ناتوانی شاعر در ابراز وفاداری و قدردانی از او میپردازد.