شمارهٔ ۲۸۱ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
با سر زلف پریش تو کشاکش دارم
خاطری سخت پریشان و مشوش دارم
چکنم با همه محرومی و دلسوختگی
در ره عشق بتان باز دلی خوش دارم
برگ عیشیم بگلزار جهان نیست جز آنک
در بکاشانه بتی گلرخ و مهوش دارم
دل کجا میکشدم سوی گل و لاله و باغ
که چنین باغچه خرم و دلکش دارم
گاهی از زلف کجش کوی معنبر سازم
گاهی از لعل لبش خانه منقش دارم
راست چون چوب تر از دیده سری اندر آب
سر دیگر ز دل اندر سر آتش دارم
جام کیخسروی افتاد بکف باز حبیب
سر یادآوری خون سیاوش دارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از عشق و دلدادگی به معشوق خود سخن میگوید و از حالات درونی و نارضایتیهای خود به دلیل فاصله و محرومیت از او مینویسید. او با وجود دلتنگی و پریشانی خاطر، هنوز امید و شادی در عشقش دارد. شاعر بیان میکند که در میان مشکلات، زیبایی و جذابیت معشوقش برایش آرامشبخش و دلنشین است. او به توصیف احساسات متضاد درونی خود میپردازد و نشان میدهد که چگونه عشقش او را به زندگی و زیباییها نزدیک میکند. نهایتاً، شاعر با اشاره به قدردانی از یاد معشوق و یادآوریهایی گذشته، عواطف عمیق و غمانگیز خود را به تصویر میکشد.