شمارهٔ ۳۰۲ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
آن لعل لب و دهان خندان
مپسند چنین خموش چندان
آخر نمکی بپاش از آن لب
بر ریش درون دردمندان
ما دیده بکس نمیگشائیم
چشم تو نموده چشم بندان
آن مست بگو چسان ربوده است
آرام و قرار هوشمندان
وصل تو وشوق آب و آتش
عشق تو و صبر مستمندان
با هجر تو گلشن است گلخن
با وصل تو گلشن است زندان
از عشق تو مست هوشیاران
در پای تو پست سر بلندان
از حسرت آن لبان حبیب
بسیار گزیده لب بدندان
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و زیبایی لبان معشوقه است. شاعر از معشوق میخواهد که لبخندش را نپوشاند و کمی نمک به صحبتهایش اضافه کند تا دل داغدیدهها را تسکین دهد. او به عشق و شوقی که نسبت به معشوقهاش دارد اشاره میکند و میگوید که با دوری معشوق، دنیا برایش سخت و دردناک شده است. شاعر در ادامه بیان میکند که عشق به معشوق حتی هوشیاران را نیز مست کرده و در تلاش است تا احساساتش را نسبت به معشوق بیان کند. در نهایت، او از حسرت و درد دوری معشوق میگوید و این حسرت باعث شده که بارها لب خود را به دندان گزیده باشد.