نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۵ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

شنیده ام که تو ای خواجه کیمیا داری

برای درد دل ما یکی دوا داری

شنیده ایم که هم زهر و هم شکر داری

شنیده ایم که هم لطف و هم رضا داری

برای روشنی دیده های ما کوران

ز خاک درگه آنشاه، توتیا داری

تو آب چشمه حیوان و من لب تشنه

دهم بحسرت تو جان بگوروا داری

بجان دوست که ره سوی دوست مینبری

چو ذره ای بدل ار مهر ماسوی داری

یکی ز عاقبت حال ما بگو ای شیخ

که کیستیم و کجائیم اگر صفا داری

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به خواجه‌ای اشاره می‌کند که هم دردها را درمان می‌کند و هم شادی‌ها را به ارمغان می‌آورد. او به خواجه می‌گوید که در وجودش هم زهر و هم شکر، هم لطف و هم رضا وجود دارد. شاعر از خواجه می‌خواهد که او را از تاریکی به روشنی برساند و به او یادآوری می‌کند که او به عشق دوست در جستجوی حقایق و معانی زندگی است. در انتها، شاعر از خواجه می‌خواهد که درباره سرنوشت و جایگاه آن‌ها چیزی بگوید، تا از صفای وجود خواجه بهره‌مند شود.