نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۴۷ میرزا حبیب خراسانی

میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

یک امشبی که تو آسوده در کنار منی

چه میشود که رخ از من بدیگری نکنی

فدای جان تو بادا روان جان و تنم

که راحت دل و آرام جان، روان تنی

چه میشود که شبی با دو صد تکبر و ناز

بهمدمی من دلفکار صبح کنی

من ایستاده بپا بنده وار سر در پیش

تو شاهوار بتخت جلال تکیه زنی

شکر فروش دکان گو ببند و طوطی لب

بحضرت تو که شیرین لب و شکر دهنی

ز عشق روی تو گل پیرهن درید و هنوز

تو همچو غنچه نهان در درون پیرهنی

دلاوران سپه قلب دشمنان شکنند

ترا چه شد که دل دوستان همی شکنی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر درباره عشق و احساساتی است که شاعر نسبت به معشوق خود دارد. شاعر در یک شب آرام و دلنشین، از معشوق می‌خواهد که به او توجه کند و از او روی برنتابد. او با عباراتی شاعرانه از فدای جان خود برای معشوق صحبت می‌کند و حسرت حالت‌های ناز و تکبر معشوق را می‌کشد. شاعر خود را در مقام برده‌ای humble می‌بیند که معشوق بر تخت جلال نشسته است. او همچنین به زیبایی و شیرینی معشوق اشاره می‌کند و در نهایت، از درد و دل خود نسبت به دشمنی که عاشق است، سخن می‌گوید. در کل، شعر بیانگر عشق عمیق و آرزوی نزدیکی به معشوق است.