شمارهٔ ۴ میرزا حبیب خراسانی
میرزا حبیب خراسانی / غزلیات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
هرشب من و دل تا سحر در گوشهٔ ویرانهها
داریم از دیوانگی با یکدگر افسانهها
اندر شمار بیدلان در حقلهٔ بیحاصلان
نی در حساب عاقلان نی درخور فرزانهها
از می زده سر جوشها از پند بسته گوشها
پیوسته با بیهوشها، خو کرده با دیوانهها
از خانمان آوارهها، در دو جهان بیکارها
از درد و غم بیمارها، از عقل و دین بیگانهها
از سینه برده کینهها، آیینه کرده سینهها
دیده در آن آیینهها عکس رخ جانانهها
سنگ ملامت خوردهها از کودکان آزردهها
دلزندهها تنمردهها فرزانهها دیوانهها
ببریده خویش از خویشتن بگسیخته از ما و من
کرده سفرها در وطن اندر درون خانهها
نی در پی اندیشهها نی در خیال پیشهها
چون شیرها در بیشهها، چون مورها در لانهها
چون گل فروزان در چمن چون شمع سوزان در لگن
بر گردشان صد انجمن پر سوخته پروانهها
رخشان چه ماه و مشتری زاین گنبد نیلوفری
تابان چو مهر خاوری از روزن کاشانهها
مست از می مینای دل، بنهاده سر در پای دل
آورده از دریای دل بیرون بسی دُردانهها
گاهی ستاده چون کدو از می لبالب تا گلو
گاهی فتاده چون سبو لب بر لب پیمانهها
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به توصیف حال و هوای دل شاعر در شبهای سحرگاهی میپردازد. شاعر و دلش در گوشه ویرانهها به دیوانگی و افسانهها پرداخته و به نوعی از بیحالی و بیثمری زندگی خود میگویند. آنها در کنار آوارهها و بیکاران از درد و غم صحبت میکنند و در سینههایشان کینهای نهفته است. شاعر به تصویرهایی از دیوانگی و فرزانگی اشاره کرده و تفاوتهای میان آنها را نشان میدهد. در این فضا، او همچون شیر در بیشه یا گل در چمن، احساسات عمیق و متناقضی از شوق و غم را تجربه میکند. در نهایت، شاعر به تصویرسازی از حالتی میپردازد که در آن گاه سر به زیر میاندازد و گاه احساس سرخوشی و غرق شدن در زیبایی و دردهای دل را دارد.