شمارهٔ ۲ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
گر تو پنداری که عشقم هر دم افزون نیست هست
یا دلم در دوری روی تو پرخون نیست هست
ور تو را شبهت بود کاندر فراقت بر دلم
هر شب از خیل عنا و غم شبیخون نیست هست
ور تو صورت بستهای کز عکس دندان و لبت
چشم من پر لعل ناب و دُر مکنون نیست هست
ور بری ظن کاندرین شبهای تیره بر درت
از سرشک دیدگانم خاک معجون نیست هست
گر تو پنداری که چون لیلی نئی از نیکویی
یا رهی در عشق تو افزون ز مجنون نیست هست
گفته بودی در پیامی فرصتم بر وصل نیست
ور تو گویی ترس بدگویانت اکنون نیست هست
این بهانهست ارنه شب تیرهست و خلوت بیرقیب
اینت زیبا اتفاقی فرصتت چون نیست هست
بر بهار و باغ مفتونند خلقی وین زمان
گر تو گویی کاین پریشان بر تو مفتون نیست هست
چشم هر کس روشن است از گلستان گر ظن بری
کآب چشمم بی رخ گلگونت گلگون نیست هست
تا به کنج خاطرت افتد که در نظم غزل
لطف او چون حسن تو زاندازه بیرون نیست هست
ور تو پنداری که بر تخت سلیمان دوم
بنده از آصف به جاه و حشمت افزون نیست هست
ور بگردد در دل ضحاکسیرت دشمنش
کآن شهنشاه مظفّر فر فریدون نیست هست
ور کسی گوید نظیرش زیر گردون هست نیست
ور گمان آید که قدرش بر ز گردون نیست هست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر با استفاده از تشبیهات و تصاویر زیبا، احساسات عمیق و متناقض خود را درباره عشق و دوری از معشوق بیان میکند. او به معشوق میگوید که اگر فکر میکند عشق او کمتر شده یا در دوریاش رنجی ندارد، در اشتباه است. او به وضوح نشان میدهد که غم و اشتیاقش نسبت به معشوق همچنان وجود دارد و این احساسات از عمق وجودش ناشی شدهاند. شاعر همچنین به زیبایی و جذابیت معشوق اشاره میکند و به این نکته میپردازد که عشقش به او همچنان خالص و بیقید و شرط است. او در نهایت تأکید میکند که هیچ چیز نمیتواند زیبایی و ارزش معشوق را کاهش دهد و احساسات واقعی او همچنان پابرجاست.