شمارهٔ ۸ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
آخر شبی ز لطف سلامی به ما فرست
روزی به دست باد پیامی به ما فرست
در تشنگیِّ وصل تو جانم به لب رسید
از لعل آبدار تو جامی به ما فرست
در روزهٔ فراق تو شد شام صبح من
از خوان وصل لقمهٔ شامی به ما فرست
آن مرغ نادرم که غمت دانهٔ من است
چون دانهام نمودی دامی به ما فرست
وان هندویم که کنیت خاصم غلام تست
ای ترک شوخنام غلامی به ما فرست
گر رد شدم ز بند غم آزاد کن مرا
ور کردهای قبولم نامی به ما فرست
آخر توانگری ز وصال و جمال خویش
درویشم و نگه کن و وامی به ما فرست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در اشعار خود از لطافت و محبت معشوق میگوید. او با تحیا به یاد معشوق، پیامی از او دریافت میکند و در تشنگی عشق او به سر میبرد. هرگز نمیتواند درد جدایی را تحمل کند و آرزوی وصال او را دارد. او از معشوق میخواهد که با محبت و توجهش، او را از غم و اندوه رهایی بخشد و حتی اگر به او عقبی داشته باشد، اشاره میکند که هیچ چیز برای او بالاتر از عشق معشوق نیست. در نهایت، از معشوق میخواهند که نگاهی به او بیندازد و کمک کند تا از فراق رهایی یابد.