نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۳۱ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بسوختیم و ز ما هیچ بر نیامد دود

به درد عمر شد و ناله مان کسی نشنود

نفس برید و دل از مهر همنفس نبرید

غنود بخت و دمی یار در برم نغنود

نداند آنچه مسلمان که سنگدل پریئی

به کافری دل مومین مومنی بر بود

به غمزه چشمان بر خون من نبخشاید

خدنگ و پیکان بر خون صید کی بخشود

ز تاب مهر سراسر تنم چو موی بکاست

که در تنش سر موئی ز مهر من نفزود

ز باغ وعده وصل رخش گلی نشکفت

که خار حادثه رخسار جان من نشخود

شکیب بود به امید عمر یکچندم

چو گشت مایه عمرم زیان شکیب چه سود

به وصل وخلوتم امید داد وبار نداد

به ناامیدیم این بار انتظار چه بود

به بوسی از لب او راضیم و آن بی رحم

به جان و دین و دل از ما نمی شود خشنود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به مضامین درد و ناکامی عاشقانه پرداخته است. شاعر از سوختن دل و نرسیدن به معشوق صحبت می‌کند و بیان می‌کند که هیچ کس در درد او شریک نیست. او از احساس تنهایی و ناامیدی ناشی از عدم وصال می‌گوید و به یادآوری می‌پردازد که عشقش بی‌ثمر مانده است. همچنین، شاعر به بدبختی و غم ناشی از فاصله با معشوق اشاره می‌کند و می‌گوید که تلاش‌هایش برای وصل به نتیجه نرسیده و ناامیدی‌اش بیشتر شده است. در نهایت، او تاکید می‌کند که حتی بوسه‌ای از لب معشوق نیز نمی‌تواند او را راضی کند و نشان‌دهنده عمق اندوه و سردرگمی اوست.