شمارهٔ ۳۷ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
غم از دلم به جدائی جدا نمی گردد
دلم ز بند ملامت رها نمی گردد
دل مرا ز غم عشق سرزنش مکنید
که دل به سرزنش از عشق وا نمی گردد
چو ذره ئیست دل من هوا پرست از مهر
که ذره ای ز هوائی جدا نمی گردد
چگونه من به تن خویش پارسا گردم
که پادشاه تنم پارسا نمی گردد
دلم به گرد بلاگشت و مبتلا شد او
چه خوش دلی که به گرد بلا نمی گردد
مگر که بر غم او تنگ شد جهان فراخ
که جز به گرد دل تنگ ما نمی گردد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره درد جدایی و غم عشق است. شاعر به بیان این موضوع میپردازد که غم جدایی از دل او میرود و رهایی از ملامتها ممکن نیست. دل او در برابر سرزنشها و انتقادات، همچنان به عشق وفادار است و نمیتواند از آن جدا شود. در ادامه، شاعر حس میکند که جسمش نمیتواند به پارسایی برسد زیرا روحش درگیر عشق و مشکلات است. او نیز به حس عدم توانایی در رهایی از این غم اشاره میکند و میگوید که حتی اگر جهان وسیع باشد، دل او همچنان تنگ است و نمیتواند از این غم خلاص شود. خلاصه اینکه، این شعر ابراز احساسات عمیق و ناممکن شدن آزادی از غم عشق و جدایی است.