نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۴۰ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

دلبرا دوش در آن عیش منت یاد نبود

که دل بنده ز بند غمت آزاد نبود

اگر از صحبت من یاد نیاوردی هیچ

آخر ای سنگدل از عهد منت یاد نبود

شرم روی من و خشم آوری خلق مگیر

شرمت از آن همه بد کردن و بیداد نبود

سنگ خارا ز دلت به که در آن شادیها

رحمتت بر من دلخسته ناشاد نبود

بر ره گفت تو رفتیم و همه بود خلاف

عهد تو نیک بدیدیم و به جز باد نبود

رفت بنیاد دل ما و از آن بود همه

که بر امید من و قول تو بنیاد نبود

دل ز شاگردی مهر تو بلا دید بلا

لاجرم دید و در کار خود استاد نبود

شهری از ناله و فریاد من آگاه شدند

خود ترا هیچ خبر زان همه فریاد نبود

پیش شیرین لب تو گر پسر همگر مرد

او دراین راه به از خسرو و فرهاد نبود

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر به حسرت و غم ناشی از فقدان عشق و یاد معشوق می‌پردازد. او بیان می‌کند که در زمانی که به خوشی می‌گذرانید، هیچ نشانی از یاد معشوق نداشته و دلش از غم او آزاد نبوده است. شاعر همچنین به سنگدلی معشوق اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که بدان باشد که شرم دارد از کارهای بدی که کرده. او ناله و فریاد خود را از درد جدایی به گوش شهر می‌رساند، در حالی که معشوق هیچ اطلاعی از این درد و رنج ندارد. شاعر به نوعی انتقاد از بی‌وفایی و عهدشکنی معشوق می‌کند و به آن اشاره دارد که در این مسیر عشق هیچ کس به اندازهٔ خود او قوی نبوده است.