شمارهٔ ۵۷ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن فعولن (هزج مسدس محذوف یا وزن دوبیتی)
دلم خون گشت و دلداری ندارم
غمم خون خورد و غمخواری ندارم
گرانبارم ز خود وز خلق کس نیست
کزو بر جان و دل باری ندارم
گلی نشکفت در گلزار گیتی
که از وی در جگر خاری ندارم
جهان یاراست با یارم به بیداد
ولی من در جهان یاری ندارم
سر او دارم و کاری پریشان
برون زین دو سروکاری ندارم
چگونه خواهم از وی خلوت وصل
که خود امید دیداری ندارم
به زلف کافرش بفروختم دین
وز او هم رسم زناری ندارم
رخم دینار گون کرده ست تا من
نیارم گفت زر باری ندارم
ز من زر خواست من گفتم به سوگند
که جز رخ وجه دیناری ندارم
ز عالی همتی آن گنج فخرم
که ار زرنیستی عاری ندارم
مرا مفروش در بازار دونان
که با هر سفله بازاری ندارم
به جان صاحب دیوان که در دور
برون از وی خریداری ندارم
بهاء الدین محمد کش فلک گفت
بر قدر تو مقداری ندارم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر، احساس عمیق ناامیدی و تنهایی خود را بیان میکند. او از غم و اندوهی که بر دوش دارد شکایت میکند و هیچ امید و یا حامیای برای کاهش دردهایش نمییابد. با مقایسه با گلها و زیباییهای طبیعی، از این که هیچ نقطه روشنی در زندگیاش وجود ندارد، ناراحت است. او از روابط و روابط دوستیاش نیز ناامید است و به این حقیقت اشاره میکند که حتی در دنیایی پر از ناعدالتی، هنوز هم تنهاست. شاعر خود را به عنوان فردی با ارزش و با همتی بالا معرفی میکند، اما در عین حال، به او پیشنهاد فروش خود در بازار انسانها را ندهید چون او در بین افراد سطحی جایی ندارد. در نهایت، او به ذکر نام خود به عنوان «بهاء الدین محمد» میپردازد و اعلام میکند که برای چنین شخصی، ارزش و قیمتی جز خود او نیست.