نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۶۴ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)

بلای دل بسی دارم دوای دل نمی‌دانم

بلای دل مرا روزی بریزد خون همی، دانم

غمی کز غمگسار آید چو شادی خوشگوار آید

دلم زو شرمسار آید غمش را گر غمی دانم

چنان بر درد دادم تن که از بدخواه بر دشمن

اگر زخمی رسد بر من من آن را مرهمی دانم

غم شب حسرت روزم نمی‌بیند دل‌افروزم

اگر زین سان بود سوزم بسوزد عالمی دانم

ز جانم شعله‌ها خیزد که صد دوزخ برانگیزد

چو چشمم سیل خون ریزد دوصد دریا نَمی دانم

از آن ترسم که جانانم نه جان ماند نه ایمانم

نیاز نازنین جانم برآرد در دمی‌ دانم

حدیثش آنچنان گویم که از جان هم زبان گویم

غم دل آن زمان گویم که خود را محرمی دانم

بدیدم امتزاج دل تباه آمد مزاج دل

مسلمانان علاج دل نمی‌دانم نمی‌دانم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و غم عمیق خود سخن می‌گوید و بیانگر حالتی از ناامیدی و سردرگمی است. او از بلاهایی که بر دلش نازورده می‌شود صحبت می‌کند و می‌گوید که نمی‌داند چگونه می‌تواند بر این دردها غلبه کند. غم و شادی در زندگی‌اش به گونه‌ای آمیخته شده که او را شرمسار کرده است و احساس می‌کند که اگر غمش را بشناسد، شاید راهی برای درمان آن بیابد. او از شعله‌های درونش می‌گوید که به شدت می‌سوزند و به شدت تحت تأثیر غم و جدایی از محبوبش قرار دارد. در نهایت، شاعر اشاره می‌کند که در میان مسلمانان درمانی برای دل‌های شکسته وجود ندارد و او در جستجوی آرامش است.