شمارهٔ ۶۰ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
نه وصل تو می دهد پناهم
نه برخیزد غمت ز راهم
هر روز تو در جفا فزائی
هر لحظه من از غمت بکاهم
گرماه بدم کنون چو مورم
ور کوه بدم کنون چو کاهم
از آتش سینه در گدازم
وز آب دو دیده در شنا هم
آئینه چرخ زنگ گیرد
هر نیم شبی ز دود آهم
گه شعله آه اتشینم
روشن دارد شب سیاهم
گه روز سپید تیره گردد
از دود و نفیر صبحگاهم
کام از تو نجویم از که جویم
داد از تو نخواهم از که خواهم
جز دعوی دوستی چه کردم
خود نیست مگر جز این گناهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به شدت از غم و اندوه ناشی از جدایی و دوری از معشوق مینالد. او بیان میکند که نه ارتباط با محبوبش به او پناه میدهد و نه غم او از دلش میرود. هر روز بر شدت این غم افزوده میشود و شاعر از آن به شدت رنج میبرد. او احساس میکند که روح و جسمش در آتش این مصیبت میسوزد و اشکهایش از چشمانش جریان دارد. همچنین، او به وضعیت شب و روز اشاره میکند که به خاطر اندوهش، شبهایش تیره و روزهایش بیقرار و غمانگیز است. شاعر در پایان به این نکته میرسد که جز ادعای دوستی با معشوق، چیز دیگری در زندگیاش ندارد و این خود گناهی بزرگ به حساب میآید.