شمارهٔ ۷۴ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مستفعلن فع مستفعلن فع (متقارب مثمن اثلم)
ای چون دل و جان بر من گرامی
کس چون تو نبود دلدار نامی
نام و نشانت نشیندم از کس
ای بی نشان یار آخر چه نامی
تشبیه رویت با حور کردم
او خود کدام است تو خود کدامی
نبود چو رویت خورشید روشن
نبود چو چشمت شعری و شامی
ماه دو هفته هرگز نباشد
چون روی خوبت با آن تمامی
جوزا کمر بست پیش جمالت
تا از تو یابد اسم غلامی
از لطف قدّت حیران شود عقل
زان چستخیزی زان خوشخرامی
جانم چه سوزی از خوی خامت
ای جان نگوئی تا چند خامی
عمرم به سر شد در نامرادی
نادیده از تو دل شادکامی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به عشق و زیبایی معشوق خود میپردازد و او را با چیزهای زیبا و مقدس مقایسه میکند. او میگوید که هیچ کس همچون معشوقش وجود ندارد و زیبایی او را با خورشید و حور مقایسه میکند. شاعر احساس حیرت خود را از زیبایی معشوق بیان کرده و به دلتنگی و افسوس از نرسیدن به او اعتراف میکند. همچنین، در این شعر نشان میدهد که هرچه که عمرش میگذرد و در عشق بینتیجه میماند، آن دلخوشی را که از معشوق خود میطلبد، هنوز نرسیده است.