شمارهٔ ۸۲ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
باز این چه شور و فتنهست کاندر جهان فکندی
کز دست غم ز دلها بیخ طرب بکندی
از چشم شوخ و ابرو جادوی با کمانی
وز زلف دزد هندو دلبند با کمندی
تا کی به دست دستان دست زمانه پیچی
تا کی به سحر چشمان چشم سپهر بندی
تا کی به خار هجران چشم امید خاری
تا کی به تیغ حرمان روی مرا درندی
در چشم امن نیشی در کام فتنه نوشی
با دوستان چو زهری با دشمنان چو قندی
ترسم که آتش افتد در خرمن تو ای مه
گر من ز دل بر آرم آهی به دردمندی
هر شب به دانهٔ دل پیشت سپند سوزم
کز بس پسند هر چشم شایستهٔ سپندی
گر سرو گلعذاری چون شمع از چه گریی
ور شمع اشکباری چون تازه گل چه خندی؟
بر دامن تو گردی چون من نمیپسندم
کوه بلا بر این دل آخر چرا پسندی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان شور و شوقی میپردازد که در دل شاعر به وجود آمده است. شاعر از غمها و مشکلاتی که بر دلش فشار میآورد، صحبت میکند و از زیباییهای محبوبش همچون چشم و ابرو و زلف یاد میکند که دلش را میرباید. او نگران است که بر اثر این عشق، دچار درد و حرمان شود و به مصائب عشق اشاره میکند. در انتها، شاعر به دلتنگی و آلام خود اشاره دارد و از شرایطی که بر او حاکم است، ابراز ناراحتی میکند و از محبوبش میخواهد که به حال دل او رحم کند.