شمارهٔ ۸۵ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)
آن روی چون بهارت رشک نگار چینی
جانم ز مهر رویت شد لحظه درد چینی
رضوان گرت ببیند آراسته بدینسان
در تو به تهمت افتد گوید که حور عینی
در باغ دلنوازی شمشاد تازهروئی
بر چرخ خوبروئی خورشید مهجبینی
بر بام چون خرامی سروی که بر سپهری
چون در چمن نشینی ماهی که بر زمینی
گفتم جهانت خوانم دل گفت نی که جان است
چون نیک میببینم هم آنی و هم اینی
من سر فدات کردم از بس نیازمندی
تو سر فرو نیاری از بس که نازنینی
افتادهام به مهرت دستم چرا نگیری
جان دادهام به بویت با من چرا به کینی
من وصل جویم از تو تو صبر جوئی از من
من آن ز تو نیابم تو این ز من نبینی
دی با دلم غمت گفت کز وی اثر نیابی
گر بر امید وصلش عمری دگر نشینی
او با تو در نسازد تو در غمش چه سوزی
فرسوده گردی از غم گر کوه آهنینی
من زین جهان گزیدم کنجی به نامرادی
تا در جهان بر آمد نامم به بهگزینی
با اینهمه ندارد کس در جهان به جز من
طبعی بدین لطیفی شعری بدین متینی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به زیبایی و جذابیت محبوبش اشاره میکند و احساسات عمیق خود را نسبت به او بیان میکند. او از عشق و دلبستگیاش سخن میگوید و به اینکه زندگیاش بدون محبوبش چگونه است، میپردازد. شاعر از ناز و نیاز خود به محبوب میگوید و بیان میکند که چقدر به او وابسته است. او همچنین به ناامیدی از وصال و غم عشق اشاره میکند و در نهایت از تنهایی و دلتنگی خود در این دنیا مینالد. شعر به زیبایی عواطف انسانی را در چالشهای عشق و جدایی به تصویر میکشد.