نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۸۹ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

بیا بیا که شدم درغم تو سودائی

درآ درآ که به جان آمدم ز تنهائی

عجب عجب که برون آمدی به پرسش من

ببین ببین که چه بی طاقتم ز شیدائی

مرو مرو چه سبب زود زود می بروی

بگو بگو که چرا دیر دیر می آئی

بده بده که چه آورده‌ای به تحفه مرا

بنه بنه بنشین تا دمی برآسائی

نفس نفس زده‌ام ناله ها ز فرقت تو

زمان زمان شده‌ام در غم تو سودائی

مجو مجو پس ازین زینهار راه فراق

مکن مکن که کشد کار من به رسوائی

برو برو که چه خوش می‌روی به شیوه‌گری

بچم بچم که چه خوش می‌چمی به رعنائی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از درد و اندوه ناشی از عشق و تنهایی خود می‌گوید. او به معشوق خود می‌گوید که به خاطر فراقش دچار بی‌تابی و شیدایی شده و از او می‌خواهد که زودتر بیاید و از دوستی و محبتش بگوید. او به معشوق تأکید می‌کند که نباید از او دور شود و می‌خواهد لحظاتی را با هم بگذرانند. در نهایت، شاعر به زیبایی معشوق اشاره می‌کند و از او می‌خواهد که در کنار او بماند.