شمارهٔ ۹۰ مجد همگر
مجد همگر / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
باز این چه فتنهایست که در ما فکندهای
بازم در آتش غم و سودا فکندهای
آوازهٔ فراق درافکندهای وز آن
در شهر شور و فتنه و غوغا فکندهای
وصلی که رونقش به ثریّا رسیده بود
در خاکش از چه روی به عمدا فکندهای
تا سایهٔ خود از سرِ ما برگرفتهای
در پای غم چو سایهام از پا فکندهای
تا راز خود چو حلقه درافکندمت به گوش
در هر دهان حدیث خود و ما فکندهای
عاشقتری ز بنده که از عشق روی خویش
بر آینه نظر به تماشا فکندهای
بر روی خویش شیفتهای تا بر آینه
نور جمال آن رخ زیبا فکندهای
منگر به روی خود که به رشکم ز روی تو
بر خویشتن نظر به چه یارا فکندهای؟
گفتی شبی به لطف که بوسی ببخشمت
خود گفتهای و باز تقاضا فکندهای
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از فتنهای صحبت میکند که معشوق در دل او ایجاد کرده است. او به آتش غم و جدایی اشاره میکند و از درد و شور و غوغای ناشی از فراق میگوید. شاعر به وصالی که روزگاری مورد توجه بوده و اکنون در خاک مدفون شده، افسوس میخورد و از معشوق میپرسد که چرا به چنین سرنوشتی دچار شده است. او همچنین به سایه خود اشاره میکند که از غم جدا شده و راز عشقاش را به گوش دیگران رسانده است. شاعر در نهایت به زیبایی معشوق و رفتار او اشاره میکند که به خود غره شده و به بوسهای که معشوق وعده داده، اشاره میکند. در کل، شعر بیانگر احساسات عمیق عاشقانه، غم و جدایی است.