نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ مجد همگر

مجد همگر / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)

در چنین عشق مرا برگ تن‌آسانی نیست

کس بدین بی‌کسی و بی‌سروسامانی نیست

تا پریشانی زلف تو بدیده‌ست دلم

دلِ مانندِ دل من به پریشانی نیست

تا تو در راه دلم چاه زنخدان کندی

هیچ دل نیست که در چاهی و زندانی نیست

بر ستیزد دل شوریده و دیوانهٔ من

کار زلف تو به جز سلسله‌جنبانی نیست

من پشیمانم از آن کز تو شکایت کردم

خود ترا زان همه آزار پشیمانی نیست

در همه شهر حدیث من و افسانهٔ توست

این حکایت همه دانند که پنهانی نیست

یک شب وصل تو جان ارزد، ارزان مفروش

که خود این جز به منِ سوخته ارزانی نیست

من چرا نوبت سلطانیِ عشق تو زنم

چون مرا بر در تو پایهٔ دربانی نیست

گرچه در کشور ثالث تو زبردست مهی

مجد را زیر فلک در همه فن ثانی نیست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عشق پیچیده و دشواری که تجربه می‌کند سخن می‌گوید. او به تنهایی و بی‌سروسامانی خود اشاره می‌کند و می‌گوید که هیچ‌کس مانند او این احساس را ندارد. دل او در پریشانی زلف محبوب غرق شده است و هیچ دل دیگری نمی‌تواند چنین احساسی را تجربه کند. شاعر همچنین از پشیمانی‌اش نسبت به شکایت از معشوق صحبت می‌کند و می‌گوید که این عشق در شهر معروف شده است و همه از داستان او و معشوقش آگاه هستند. او بیان می‌کند که یک شب وصال با محبوبش برایش ارزشمند است و در نهایت به احساس بی‌پایه بودن خود در عشق اشاره می‌کند.