نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۹ مجد همگر

مجد همگر / قطعات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)

گوژو به جز از تو در همه پارس

در دل صف کین من که آراست

این داو تو خواستی ز اول

وین دست تو برده ای و غدراست

با من دو چهار می زنی باش

تا در تو رسم که مهره یکتاست

از همت پست و قامت خرد

اسباب بزرگیت مهیاست

بر من به سلام برنخیزی

عجب تو قصیر تا بدانجاست

از رد سلام تو چه سودم

کاندر تو سلامتی نه پیداست

از قد و قیام تو چه خیزد

انگار که ... پشه برپاست

گر برخیزی نعوذبالله

با جمله نشستگان توئی راست

تقطیع قدت که منقطع باد

با ... ضعیف من به لالاست

یک وجه دگر فرازم آمد

کآن نیز لطیفه ای از اینهاست

تو فتنه عالمی و بنشین

برخاستنت که را تمناست

نقصی باشد مرا که گویند

کز آمدن تو فتنه برخاست

کآوازه راحت و سلامت

در عهد تو چون مکان عنقاست

کز بهر فساد عالمت چرخ

زایزد به دعای نیم شب خواست

اینها بگذار وای بر تو

گر مظلمه ات سلام تنهاست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر به انتقاد از کسالت و ناتوانی فردی می‌پردازد که به جای تلاش و جدیت، به حالت راحتی و بی‌اعتنایی نشسته است. شاعر به این شخص می‌گوید که اگرچه او می‌تواند به راحتی بزرگ و تاثیرگذار باشد، اما به دلیل سستی و کم‌همتی، از سلام و ارتباط با دیگران فرار می‌کند. او می‌گوید که برخواستن این شخص می‌تواند فتنه‌ای در دنیا به وجود آورد، اما او باید بداند که در حال حاضر، هیچگونه سلامتی و شرافتی از او دیده نمی‌شود. در نهایت، شاعر به این نکته اشاره می‌کند که حتی اگر تنها سلام او به این شخص منتقل شود، آن نیز به دلیل کوتاهی وجدان اوست.