شمارهٔ ۱۱۶ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
شایدکه دهد آگهی از بوی تو ما را
دیشب سر ره تنگ گرفتیم صبا را
با سینهٔ افروخته آغوش گشادیم
کای دیده به راهت دو جهان بی سر و پا را
دیری ست که از دوری خاک سرکویی
در دیده و دل ریخته ام خار جفا را
ظالم برسان مژده، گر افتاد گذارت
ازکوی کسی کش سر ما نیست، خدا را
این نغمه به لب، بی خبر از خویش فتادم
کز خاک رهت غالیه ای بود صبا را
چون باز به خویش آمدم از عالم مستی
گفتم که بگو آن صنم هوش ربا را
کز دوریت آتش به جهان زد، دل گرمم
بیدادگرا، دل شکنا، طرفه نگارا
سوزد شب و آسوده بود روز، خوشا شمع
قد احرقنی هجرک لیلا و نهاراً
مپسند سیه روز و پریشان، دل جمعی
یکباره مکش ازکف ما، زلف دو تا را
القصه، مرا بی تو دگر تاب نمانده ست
لن اقدر فی هجرک صبراً و قرارا
احوال حزین دل و دین باخته این است
یک ره چه شود تازه کنی عهد وفا را؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از دوری معشوق و احساساتش سخن میگوید. او به یار خود اشاره میکند که کاش بوی او به او برسد و صدای نغمهای از عشقش به گوش او برسد. شاعر با دل پر درد و سینهای داغ، در پی ملاقات یار است و از فراق او میسوزد. او میگوید که از دوری معشوق، دلش پر از خار جفا شده و زندگیاش تحت تأثیر غم عشق قرار گرفته است. با یادآوری زیبایی یار، آرزو میکند که دوباره به وعدههای عشق وفادار باشد و از او انتظار دارد که زودتر به او بازگردد تا از این پژمردگی نجات یابد. در نهایت، شاعر بیان میکند که دیگر تحمل دوری یار را ندارد و به شدت دلتنگ اوست.