شمارهٔ ۱۹۵ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
آمد آن شمع شبی بر سر و، سامانم سوخت
جستم از جای چنان گرم، که دامانم سوخت
غنچهای غارت ایام به گلشن نگذاشت
غم تنهایی مرغان گلستانم سوخت
مدتی شد که ز دشت آبله پایی نگذشت
جگر از تشنگی خار بیابانم سوخت
من که در صومعه سرحلقهٔ دین دارانم
نگه کافر آن مغبچه ایمانم سوخت
نفس سوخته، در سینه نگهدار حزین
این چه افسانهٔ گرم است که مژگانم سوخت
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از آتش عشق و درد عاشقانه سخن میگوید. او به یاد شمعی میافتد که در شب معشوقش، جانش را سوزانده و او را مجبور به ترک زادگاهش کرده است. غم تنهایی و غارت زمان، او را در درد و سوزی عمیق فرو برده است. همچنین، او به وضوح به بیمیلی زندگی و ناامیدی اشاره میکند و از اینکه در صومعهای با دینداران است، اما نگاه کافرانه و بیرحم معشوقش بر او تاثیر میگذارد، اظهار تاسف میکند. در نهایت، او از این افسانه عشق و رنجش که باعث سوختن دل او شده میگوید.