شمارهٔ ۲۰۳ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)
بی شمع می، به بزم دل و دیده نور نیست
از بادهٔ شبانه گذشتن، شعور نیست
اکنون که، ساقی از پی هم جام می دهد
بستان، مگر خدای تو زاهد، غفور نیست؟
یک ره اگر به پرسشم آیی چه می شود؟
کوی تو را به کلبه ما راه، دور نیست
آرام دل جدا ز تو، ممکن نمی شود
تا رفته ای تو، مجلسیان را حضور نیست
از حد مبر تغافل و بی مهری و جفا
این شیوه ها سزای دل ناصبور نیست
یک قطره خون دل چقدر طاقت آورد؟
یاد رخت به سینه،کم از برق طور نیست
تا می توان حزین ، بسرا حرف عشق را
زاهد اگر کنایه نفهمد، قصور نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان احساسات عاشقانه و دلشکستگی میپردازد. شاعر میگوید بدون عشق و حضور معشوق، زندگی روشنایی ندارد و سرشار از غم و اندوه است. او به ساقی اشاره میکند که شراب میدهد و امیدوار است که خداوند نسبت به زاهد مهربان باشد. شاعر از دوری معشوق گلهمند است و بیان میکند که دل نمیتواند از عشق او جدا شود. در پایان، به زاهد اشاره میکند که ممکن است مفاهیم عمیق عشق را درک نکند، ولی این کمفهمی از او ناپسندیده نیست. به طور کلی، شعر در باره درد عشق، یاد معشوق و جفاهایی است که دل عاشق را آزار میدهد.