نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۰۹ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست

غریب کشور خویشیم روزگاری هست

شکسته خار کهن آشیان گلزارم

همین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست

ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی

به دامن مژه ام، اشک بی قراری هست

ز ابر دست تو منت نمی کشم ساقی

تو گر قدح ندهی، چشم می گساری هست

شب وصال شکایت ز بخت داشت حزین

خبر نداشت دلم، درد انتظاری هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این اشعار به تنهایی و غم در زندگی اشاره می‌کند. او از بی‌کسی و غم‌خساری در دوران سختی سخن می‌گوید و حسرت می‌خورد که در وطن خویش غریب است. همچنین از شکستی در دلش یاد می‌کند و از بلبلان بهاری می‌شنود که زمانه تغییر کرده است. او به محبت‌های ناپایداری که از یک کودک بدخلق دریافت کرده، اشاره می‌کند و از ساقی می‌خواهد که به او کمک کند، اما از او توقعی ندارد. همچنین، در شب وصال، او از بخت بد خود شکایت می‌کند و نمی‌داند که دلش در انتظار چه دردهایی است.