نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۴۱ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

تو را چه غم که به درد تو مبتلایی هست؟

مراست غم که ندانسته ای وفایی هست

به آفتاب چرا تیغ مطلعم نکشد

مرا که در نظر، ابروی دلگشایی هست

چه بسته ای ره پیغام، محرمان چو شدند

کبوتر حرمی، قاصد صبایی هست

به دیده، از مژه گلگون تر است هر خارش

به راه کوی تو، رند برهنه پایی هست

سماع خاطر شوریدگان به مطرب نیست

به وادی ای که منم، ناله ی درایی هست

خراب می کند آخر ز سیل گریه مرا

میانه ی من و دل، طرفه ماجرایی هست

حزین به خاطر خود یاد خیر، ره ندهی

درون خلوت دل یار آشنایی هست

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر احوالات عاشقانه و غم‌های دل شاعر است. او احساس می‌کند که معشوقش از درد و وفای او بی‌خبر است و در برابر مشکلات زندگی به او توجهی نمی‌کند. شاعر به زیبایی و نقش معشوق در زندگی‌اش اشاره می‌کند و می‌گوید که عشقش راهی برای ابراز احساساتش یافته است، حتی اگر این عشق به درد و رنج منتهی شود. به طور کلی، این شعر احساسات پیچیده عاشقانه و غم‌های ناشی از عشق را به تصویر می‌کشد.