شمارهٔ ۲۴۹ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
گل داغ است که صحرای دلم خرّم ازوست
خون گرم است که ناسور مرا مرهم ازوست
هر چه از دوست رسد ناخوش و خوش، خوش باشد
شربت وصل ازو، تلخی هجران هم ازوست
حلقهٔ بندگی عشق به ما ارزانی
که در انگشت سلیمانی ما خاتم ازوست
به که تا وعدهٔ دیدار، وفا سازد یار
نگران چشم دل محرم و نامحرم ازوست
منّت ابر بهار از رگ مژگان داریم
کشت امید جگر تشنهٔ ما را نم ازوست
عشق کو شد به سرانجام دل آب شده
قفل گنجینهٔ گل، در گره شبنم ازوست
بهتر آن است که سازم به پریشانی دل
سر آن زلف بنازم که جهان درهم ازوست
نه صدف گشت پی گوهر عرفان پیدا
احترام ملک و منزلت آدم ازوست
طاق ابروی تو، تا قبلهٔ عشّاق شده ست
پشت افلاک به تعظیم دل ما خم ازوست
سر سودا زدگان زلف تو را نیست چرا؟
مگر آشفتگی خاطر دلها کم ازوست
این جواب غزل دلکش سعدی ست حزین
که نی خامهٔ آتش نفسم را دم ازوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان عشق و دلبستگی عمیق شاعر به معشوق میپردازد. شاعر با استعارهها و تصاویر زیبا، احساسات خود را نسبت به عشق، دوستی و زیباییهای معشوق بیان میکند. او میگوید که هر آنچه از دوست به او برسد، حتی اگر دردناک باشد، خوشحالکننده است. همچنین از نعمت عشق و اهمیت آن در زندگیاش سخن میگوید. شاعر به تاثیر و زیبایی چهره معشوق، و تأثیر آن بر دلها و احساسات دیگران اشاره میکند و در نهایت با اشاره به اشعار دیگر، به شگفتی و گیرایی کلام خود میبالد.