شمارهٔ ۲۹۰ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
دمی که حرف وداعت به گوش میآید
دلم به رنگ جرس در خروش میآید
نگاه مستِ که دارد سر خرابی ما
که اشک از مژه، طوفان به دوش میآید
ز تاب می مگر آن چهره ارغوانی شد؟
که خون مشرب طاقت به جوش میآید
عبث، چه زخمه فلک میزند به تار تنم؟
مرا که از سر هر مو خروش میآید
دلم چو ساغر سیماب میتپد یارب
کدام رند ز مستی به هوش میآید؟
نسیم مصر وصال آنقدر گلوسوز است
که بوی پیرهنش، شعلهپوش میآید
دو روز با فلک سنگدل بساز حزین
که عاقبت به در میفروش میآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره احساس جدایی و وداع است. شاعر به شدت تحت تأثیر این موضوع قرار دارد و دلتنگی و اشتیاقش را با تصاویری از رنگ و احساسات توصیف میکند. او به مرگ و تباهی اشاره میکند و از داشتن درد و رنج به دل مینویسد. شاعر همچنین به عشق و زیبا بودن محبوب اشاره میکند و میگوید که این عشق به قدری سوزان است که سختیها و دردها را فراموش میکند. در انتها، به زندگی و سرنوشت اشاره دارد و معتقد است که در نهایت، زندگی به سرانجامی خواهد رسید، حتی اگر درد و رنجی در میان باشد.