شمارهٔ ۳۰۰ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
شبی ز هجر تو ما را به سر نمیآید
که پارهٔ جگر از چشم تر نمیآید
به رنگ مو، ز سرم خار پا برون آمد
چهها که در ره عشقت به سر نمیآید
نکوست هرچه کند با من فلکزده دوست
که بد، به دیدهٔ صاحبنظر نمیآید
مگر به رنگ سبو، می به کام ما ریزند
ز دست بستهٔ ما کار بر نمیآید
حزین بیخبر از خود، ز خود خبردار است
تو را که با خودی، از خود خبر نمیآید
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسرت و دردهای ناشی از جدایی و دوری عاشقانه است. شاعر نشان میدهد که هر شب به خاطر دوری معشوق نمیتواند آرامش داشته باشد و غم و اندوه او را رنج میدهد. او به رنگ موی معشوق اشاره میکند و میگوید که در مسیر عشق چه مصیبتهایی بر او گذشته است. در نهایت، شاعر ابراز میکند که چقدر از وضعیت خود آگاه است، اما حتی وقتی خودش را میشناسد، نمیتواند از عشق و اثرات آن بر زندگیاش فرار کند.