شمارهٔ ۳۷۷ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شب که در خلوت اندیشه تمنّای تو بود
گل داغ دل من انجمن آرای تو بود
جلوه در آینه ام پرتو رخسار تو داشت
سینه آتشکدهٔ حسن دلارای تو بود
مژه بر هم نزدم آینه سان در همه عمر
بس که در دیدهٔ من ذوق تماشای تو بود
دل شیدا شده ام داغ تمنّای تو داشت
سر سودا زده ام خاک کف پای تو بود
صید آهونگهان، غمزهٔ غمّاز تو کرد
دام جادوصفتان، زلف چلیپای تو بود
عشق سرکش اثر از حسن گلوسوز تو داشت
داغ حسرت گلی از دامن صحرای تو بود
کفر و دین را به کسی فتنهٔ چشمت نگذاشت
در سواد حرم و بتکده غوغای تو بود
باده در ساغر دل نرگس مخمور تو ریخت
مستی ما همه از جام مصفّای تو بود
گل باغ نظرم غنچهٔ سیراب تو شد
سرو بستان دلم قامت رعنای تو بود
گوهر عاشق سرگشته و معشوق یکیست
در حقیقت من و ما، موجهٔ دریای تو بود
نشئه ها داشت حزین ، سجدهٔ مستانهٔ تو
دُرد میخانه مگر خاک مصلّای تو بود؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر عشق و آرزوی معشوق را به تصویر میکشد. شبها در خلوت خود به یاد معشوق است و درد دلش تنها با تصاویر او تسکین مییابد. قلب او مانند آتشکدهای از عشق میسوزد و چشمانش به تماشای زیباییهای معشوق مشغول است. شاعر بیان میکند که تمام لحظات زندگیاش وقف تماشای معشوق و آرزوهای او بوده و دلش پر از غم و شوق برای اوست. عشقش به معشوق را همچون دلیلی برای وجود تمامی احساساتش توصیف میکند و در نهایت به این نتیجه میرسد که در واقع عشق و معشوق یکی هستند و همهی هستیاش در پی وصل به اوست.