شمارهٔ ۳۸ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به هند، گشته زمین گیر، ناتوانی ما
رسیده است به شب، روز زندگانی ما
به ما قفس وطنان، نوبهار می خندد
خزان رسید و نشد فصلگل فشانی ما
کنار و جیب دو عالم به دست چاک افتد
اگر ز پرده برآید غم نهانی ما
خزان چهرهٔ ما رشک لاله زار شود
اگر بهار کند، اشک ارغوانی ما
کجاست طایر قدس آشیانه ای که زند
ز شاخ سدره صفیری به همزبانی ما؟
سفر به سایه آن سرو پایدار کنیم
اگر کمی نکند، عمر جاودانی ما
هزار نشتر الماس در جگر داریم
سزد که عشق بنازد به سخت جانی ما
غم اسیری خود می خوریم، کازاد است
ز طوق فاختگان، سرو بوستانی ما
نشاط باغ به ما تلخ شیونان نرسد
رمیده طایر عیش از هم آشیانی ما
اگر چه رخصت گفتن نداشتیم حزین
هزار نکته فرو خواند، بی زبانی ما
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر با احساس ناتوانی و ناامیدی از زندگی در وطن و نامهربانی روزگار آغاز میشود. شاعر به دشواریهای زندگی و عدم رسیدن به فصل گلفشانی و خوشحالی اشاره دارد. او از غمهای پنهان و رنجهای عمیق خود سخن میگوید و این ناراحتیها را در کنار زیباییهای عشق و یادآوری خاطرات خوش، قید میکند. در نهایت، شاعر میگوید که اگرچه نمیتواند بهوضوح افکار خود را بیان کند، اما احساسات و دردهای او عمیق و فراوان است. او هنوز به یاد گذشتهها و آرزوی بهار و نشاط در زندگیاش است.