شمارهٔ ۴۰۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفتعلن فاعلات مفتعلن فع (منسرح مثمن مطوی منحور)
مرغ اسیری که زخم خار ندارد
هیچ نشانی ز عشق یار ندارد
گر ز تو دل برکنم بگو به که بندم؟
هیچکس این چشم پر خمار ندارد
بحر چه داند که ابر، قطره کجا ریخت؟
دل خبر از چشم اشکبار ندارد
دل عبث افتاد در هوای تپیدن
قلزم عشق است این، کنار ندارد
بس که گریزان ز آشنایی خلقم
عکس در آیینهام گذار ندارد
مشهد پروانه است عالم بالا
کشتهٔ شمع قدت مزار ندارد
فتنهٔ دوران نمی رسد به نگاهت
چشم تو کاری به روزگار ندارد
طلعت ماه مرا به مهر چه نسبت؟
جلوهٔ سرو مرا بهار ندارد
جمع نسازی دل از ترحم دوران
دوستی دشمن اعتبار ندارد
در شکن برق، آشیان نگذاری
باغ جهان نخل پایدار ندارد
کینهٔ دشمن کجا حزین و دل من؟
سینه آیینه ام غبار ندارد
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به احساس تنهایی و دلتنگی شاعر اشاره دارد. شاعر با تشبیهات زیبا، غم و اندوهی عمیق را از عشق ناکام و زخمهای ناشی از آن بیان میکند. او از بیکسی و عدم نشانههایی از عشق یار صحبت میکند و از درد دلش میگوید که هیچ کس نمیتواند آن را درک کند. شاعر در میان آراستهترین توصیفات، خود را مثل مرغی اسیر و بیخبر از عشق یار احساس میکند و مینویسد که هیچ چیز در این دنیای مملو از درد و اندوه، نمیتواند جای خالی عشق را پر کند. همچنین، او به تأثیرات منفی زمان و روزگار بر روابط انسانی و دوستیها اشاره کرده و میگوید که هیچ چیزی در این دنیا پایدار نیست. در نهایت، او با حسرت به زیبایی و محبت مینگرد و از فقدان آن در زندگیاش سخن میگوید.