نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۵۷۵ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول فاعلاتن مفعول فاعلاتن (مضارع مثمن اخرب)

بستم کمر چو عنقا در بی نشانی خویش

بر جا گذاشتم نام، از ناتوانی خویش

چون من کسی مبادا، تنها ز یار و محرم

دل نیست، با که گویم، درد نهانی خویش؟

اشک سبک عنانم صحرانورد وحدت

از شهربند دلها، بردم گرانی خویش

بار گران هستی، از دوش خود فکندیم

جان را کجا توان برد بی یار جانی خویش؟

عهد بهار سست است ای بلبل چمن سیر

گلشن چه طرف بسته، از گل افشانی خویش

تا چند می توان گفت، خونین دلان میازار؟

آن مست، ناز دارد با سرگرانی خویش

شمعی حزین ، نزیبد خاموشیت به محفل

روشن به عالمی کن، آتش زبانی خویش

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از احساس تنهایی و جدایی خود سخن می‌گوید و به بی‌نشانی و ناتوانی‌اش اشاره می‌کند. او بیان می‌کند که در دلش کسی نیست که با او از دردهای پنهانش بگوید. شاعر احساس می‌کند که بار سنگین وجود را از دوش خود برداشته و بدون یار زندگی، روحش در فشار است. او به بلبل چمن می‌گوید که عهد بهار ناپایدار است و باید از زیبایی‌ها بهره‌برداری کرد. همچنین، او به تصویر شمعی حزین اشاره می‌کند که بهتر است خاموش نماند و با آتش زبانش جهانی را روشن کند. در مجموع، این شعر ترکیبی از درد، تنهایی و جست و جوی زیبایی و روشنایی است.