شمارهٔ ۷۰۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
می شود دل چو گل از عیش پریشان چه کنم؟
غنچه سان گر نکشم سر به گریبان چه کنم؟
داده جمعیت دلهای اسیران بر باد
نکنم شکوه از آن زلف پریشان چه کنم؟
دل به آن چشم فسون ساز که چشمش مرساد
من گرفتم ندهم، با صف مژگان چه کنم؟
طعنه بر بی دل و دینان مزن ای زاهد شهر
دل و دین می برد آن نرگس فتان چه کنم؟
سر و سامان بود ارزانی ناقص خردان
من که دیوانهٔ عشقم سر و سامان چه کنم؟
چند گویی که به دل مهر بتان پنهان دار
بوی یوسف رود از مصر به کنعان چه کنم؟
من نه آنم که به دنبال دل از جا بروم
می کشد سوی خود آن سرو خرامان چه کنم؟
می زنم خویش به آن شعلهٔ بی باک حزین
بیش ازین نیست مرا طاقت هجران چه کنم؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دل و احساسات خود سخن میگوید. او از پریشانی دل و تنهایی ابراز نارضایتی میکند و میپرسد که در برابر این مشکلات چه باید بکند. او اشاره میکند که دلش به زیباییهای فریبنده جذب شده و نمیتواند از این جذبه رهایی یابد. همچنین به سختیهای عشق و جدایی اشاره میکند و نشان میدهد که توانایی تحمل بیشتری ندارد و در مقابل عشق و زیبایی تسلیم شده است. در نهایت، او به ناکامی در کنترل دل و احساساتش اقرار میکند و از زاهدان میخواهد که به او طعنه نزنند، چون عشق و زیباییهای دنیوی او را تسخیر کرده است.