نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۷۲۱ حزین لاهیجی

حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)

نشد فغان به اثر تا ره جنون نزدم

سخن به نشئه نشد تا نفس به خون نزدم

گرفته است سبوی مرا به سنگ چرا؟

گلی به شیشهٔ این چرخ آبگون نزدم

به نزد شعبده بازان پیاده فرزین است

منم که نقش دغل با سپهر دون نزدم

سبک سران پی کلکم روند و افسوس است

که نعل رخش سخن را چرا نگون نزدم؟

چو سلک نظم جگر پاره ها گسسته حزین

گره به رشته این اشک لاله گون نزدم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

در این شعر، شاعر از عاشقانه‌ها و دردهای درونیش سخن می‌گوید. او به همدلی و یاری از دیگران نیاز دارد، اما احساس می‌کند که نتوانسته است از مشکلات و جنون عاشقانه‌اش رهایی یابد. همچنین به بی‌احساسی و سردی دنیا و تأثیر آن بر روح خود اشاره می‌کند. شاعر نزد شعبده‌بازان و در دنیای حقه‌بازی احساس ترس و بی‌پناهی می‌کند. او در نهایت از ناتوانی در بیان احساسات و پیوند برقرار کردن با دیگران ابراز ناامیدی می‌کند.