شمارهٔ ۷۴۳ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
شمع را شعله، مسلسل ز دل آید بیرون
آه جان سوختگان متصل آید بیرون
در جهان چند به آیینه سکندر نازد؟
چه تماشاست که از پرده دل آید بیرون؟
چشم نظارگیان لایق دیدار تو نیست
به تماشای تو هر کس خجل آید بیرون
در چمن گر قد شمشاد به ناز افرازی
قمری از منّت سرو چگل آید بیرون
دل خون گشته شود گر به مثل رنگ حنا
مشکل از دست تو پیمان گسل آید بیرون
زلف مشکین تو هر جا که شود غالیه سا
نکهت از نافهٔ چین منفعل آید بیرون
این گهر نیست که نشمرده به خاک افشانم
اشک گلرنگ به صد خون دل آید بیرون
سینه صیقل گری از پاس دمش باید کرد
صبح را تا نفسی معتدل آید بیرون
تن خاکی به رهم طرفه طلسمی است حزین
خرم آن روز که پایم زگل آید بیرون
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به بیان احساسات عمیق و عشق خود میپردازد. او به تصویر شعله شمع و آتش دل سوختگان اشاره میکند و میگوید که احساسات عمیق و دردهای ناشی از عشق در دلها بیرون میآیند. او به تماشای زیباییها اشاره کرده و میگوید که دیدن معشوق تنها برای برخی لایق نیست. همچنین به زیباییهای طبیعت، همچون شمشاد و قمری، و به دلتنگی و اشکهایی که از عشق آمده اشاره میکند. در پایان، شاعر بر امید به روزی بهتر تأکید دارد، روزی که از قید و بندهای خاکی رها شود.