شمارهٔ ۸۱۴ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعلن فعولن (هزج مسدس اخرب مقبوض محذوف)
دل داغ تو را به جان گرفته
جان درد تو جاودان گرفته
حال دل ناتوان چه پرسی؟
حیرت زده را زبان گرفته
بر من شده تنگ کوه و صحرا
سودای توام عنان گرفته
بر شیشه دل صبا بود سنگ
دل بی توام از جهان گرفته
فریاد که دور چرخ ما را
چون دایره در میان گرفته
یک غنچه صبا نمی گشاید
گویا دل باغبان گرفته
آتش از داغ لاله رویی
ای مجلسیان به جان گرفته
بر تن چه زنی گلاب و کافور
این شعله در استخوان گرفته
بی بال و پرت حزین مسکین
در کنج غم آشیان گرفته
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر از دلتنگی و غم ناشی از دوری معشوق صحبت میکند. دلش به خاطر غم و داغ معشوق به شدت رنجور است و حسرت و درد در وجودش جا گرفته است. حالش به حدی خراب است که نمیتواند حتی از دل ناتوانش بپرسند. احساس میکند که طبیعت و محیط اطرافش بدون حضور معشوق خالی و تنگ شده است. دل گرفتار، در انتظار نسیم و خوشبویی است که به او آرامش دهد، اما این آرامش به دور است. شاعر به تصویرسازی از غم و دردِ دل پرداخته و زندگیاش را به آتش و شعله تشبیه میکند. در پایان، حال خود را به شکلی نا امیدانه بیان میکند و از حال و روز خویش مینالد.