شمارهٔ ۸۱۸ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به جلوه های رسا سرفراز می آیی
مگر ز غارت عمر دراز می آیی
ز خون مهر و وفا تیغ ناز غمّاز است
که از کمینگه خیل نیاز می آیی
به عجز شمع تجلی به خاک می غلتد
تو چون به این رخ طاقت گداز می آیی
گهر به خلوت خاص صدف نمی آید
چنین که در دل اهل نیاز می آیی
چو بوی گل همه ساز رهم، قدم بردار
اگر به پرسشم ای چاره ساز می آیی
شراب شوق ز خود برده صد بیابانم
تو تا به خلوتم ای مست ناز می آیی
کمند گردن عمر گذشته جلوهٔ توست
به شیوه های خوش ای دلنواز می آیی
گهی به صورت معنی گهی به پرده لفظ
نهان به گوش دل اهل راز می آیی
حزین از آن بت هر جایی آرزو داری
چنین که می روی از خویش و باز می آیی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر به بیان زیباییها و جلوههای عشق و محبت میپردازد. شاعر به عشق و دلدادگی اشاره میکند که در زندگی انسانها نقش مهمی دارد. او از غنای احساسات و لمس عشق سخن میگوید و مینویسد که عشق مانند شمعی است که برای تجلی خود به خاک میغلتد. شاعر تأکید دارد که عشق واقعی در دل نیازمندان و در خلوص وجود پیدا میشود و به طور کلی بیانگر مفاهیمی چون وفا، انتظار و سرشاری از محبت است. در نهایت، عشق، روح زندگی و دلیل خوشیهای دلی است که میتواند انسان را از خود بیخود کند و او را به سوی زیباییها هدایت کند.