شمارهٔ ۸۲۴ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
به قید جسم ز جان جهان چه می دانی؟
تو دل نداده ای، از دلستان چه می دانی؟
نگشته در رهِ یوسف، سفید دیده تو را
غبار رهگذر کاروان چه می دانی؟
چو طفل، در طلب مدّعا فشانی اشک
بهای این گهر رایگان چه می دانی؟
ز جا نرفته ای از جلوهٔ پریزادان
خرام آن نگهِ سرگران چه می دانی؟
مدام لعل لب خویش در دهن داری
حرارت جگر تشنگان چه می دانی؟
تو را که صیرفی عشق بر محک نزده ست
عیار چهرهٔ زرد خزان چه می دانی؟
حدیث زاهد دم سرد بسته گوشت را
ترانهٔ من آتش زبان چه می دانی؟
گرفته روزن گوشت به قیل و قال جدل
سخن سرایی این بی زبان چه می دانی؟
به چار موجهٔ اجزای خویش دربندی
حزین گوشه نشین را نشان چه می دانی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این بیتها از شعر حافظ به موضوعات عمیق انسانی و روحی میپردازد. شاعر از مخاطب میپرسد که چه میداند از عشق، درد و شوقی که در دل دیگران وجود دارد. او به این نکته اشاره میکند که بسیاری از تجربیات عمیق و واقعی از جمله عشق و آرزوها، فراتر از ظواهر دنیوی هستند و فردی که به عمق این موضوعات نرسیده، نمیتواند درک واقعی از آنها داشته باشد. حافظ با بیانی شاعرانه تأکید میکند که انسانها باید از گرفتار شدن در ظواهر گذرا فراتر روند و به جستجوی حقیقت و زیباییهای درون بپردازند. این اشعار به نوعی حسرت و کنجکاوی را نسبت به آنچه که در خارج و درون وجود دارد، نشان میدهد.