شمارهٔ ۸۳۹ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفعول مفاعیل مفاعیل فعولن (هزج مثمن اخرب مکفوف محذوف)
افشاند نسیم سحری زلف نگاری
می خواست دماغ دل ما، بوی بهاری
تا بخت نصیب نظر پاک که سازد
برداشت صبا از سر کوی تو غباری
بی فایده رفت، آن همه اشکی که فشاندم
سیراب نکردم گل باغی، سر خاری
در مملکت طالع ما، صبح نخندد
ماییم و سواد سر زلف و شب تاری
بیم است که بی پرده کنم فاش غمت را
هجران تو نگذاشت به دل صبر و قراری
یار از نظر انداخت، دل زار حزین را
ای نالهٔ بی درد، نیامد ز تو کاری
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره حسی از عاشقانه و غم است. شاعر از نسیم صبحگاهی صحبت میکند که زلف محبوب را به خاطر دارد و میکوشد دلش را با بوی بهار شاد کند. اما با این حال، احساس میکند که همه اشکهایش بیمورد بوده و نتوانسته است دلش را سیراب کند. او به سرنوشتی تیره و شبزده اشاره میکند که در آن شادمانی وجود ندارد و همواره در عذاب و دوری یار به سر میبرد. انتظار دارد که دردی که از جدایی دارد را فاش کند، اما هجران میسوزاندش و یار نیز او را ترک کرده است. در نهایت، شاعر به ناکامی در درد و رنج عشق اشاره میکند.