شمارهٔ ۸۴۵ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
ز کاوش مژه ى شوخ آتشین خویی
به سینه هر گل داغی ست چشم آهویی
پیاله می کشم امشب به طاق ابرویی
سبو کشان خرابات عشق را هویی
ز خون دیده دهم آب کوه و صحرا را
به یاد لالهٔ رخسار آشنا رویی
به شام هجر مرا ذوق اشک و آه بس است
چو شمع، شب نگذارم به خاک پهلویی
اجل به داد ز جان سیرگشتگان نرسید
مگر بلند کند عشق دست و بازویی
به این خوشیم که فارغ ز ننگ سامان است
سری که در غم عشق است وقفِ زانویی
از آن به تیرگی بخت خویش می نازم
که نسبتی بودش با سواد گیسویی
ز هوش برد جهان را فسانهٔ تو حزین
شبت دراز به سودای زلف جادویی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر درباره عشق و عواطف عمیق شاعر نسبت به معشوق است. شاعر از زیباییهای چشمان معشوق و تاثیر آن بر قلبش سخن میگوید و به عواطفش اشاره میکند که مانند شعله آتش، سوزان و پرحرارت هستند. او میگوید که در دوری از معشوق، اشکها و آلامش کافی است و عشقش او را از ننگها و غمها دور کرده است. با وجود تیرگی بخت، به زیبایی و جذابیت گیسوان معشوقش افتخار میکند و در نهایت به قدرت جادویی این عشق اشاره دارد که همه چیز را تحت تأثیر قرار میدهد.