شمارهٔ ۸۷۹ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: فعلاتن فعلاتن فعلاتن فعلن (رمل مثمن مخبون محذوف)
هجر در دامن دل ریخته خار عجبی
گلبن حسرت ما، کرده بهار عجبی
ناخنم تیشه شد وسینهٔ من کوه غم است
زده ام دست، دلیرانه به کار عجبی
سودی از دولت همسایگی ماه نکرد
زلف هندوی تو، دارد شب تار عجبی
دیده، جز بوالعجبی هیچ نبیند در هند
فلک انداخته ما را به دیار عجبی
شمع، سررشتهٔ افسانه به کف داد، حزین
دوش با داغ تو، دل داشت شمار عجبی
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر از درد و غم ناشی از جدایی و هجران صحبت میکند. او به زیبایی و حسرتهای عشق اشاره میکند و درمییابد که عشق به معشوق مانند گلی در بهار، اما پر از خار و درد است. شاعر میگوید که دلش پر از غم است و دست و ناخنهایش به تیشه و کوه غم تشبیه میشود. همچنین به زلف معشوق میپردازد که همچون شبی تاریک و عجیبی است. در نهایت، شاعر احساساتش را بیان میکند که دلش داغی عمیق دارد و نمیتواند جز زیبایی معشوق را ببیند.