شمارهٔ ۹۰۱ حزین لاهیجی
حزین لاهیجی / غزلیات / وزن: مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن مفاعیلن (هزج مثمن سالم)
نمیدانم تو بیپروا نگاه، از دل چه میخواهی؟
نثارت کرد جان را، دیگر از بسمل چه میخواهی؟
چه منتها ز تیغ اوست، بر گردن، شهیدان را
تو ای خون بحل، از دامن قاتل چه میخواهی؟
برون از حیهٔ عقل است، کار قبض و بسط دل
شکستی ناخن، از این عقدهٔ مشکل چه میخواهی؟
ز کف سرگشتگی، مشت غبار جسم نگذارد
ازین ریگ روان، آسایش منزل چه میخواهی؟
شرارآسا برافشان، بیتامل خردهٔ جان را
به این کم فرصتی، از عمر مستعجل چه میخواهی؟
به از دل، جلوه گاهی در دو عالم نیست لیلی را
تو ای مجنون صحراگرد، از محمل چه میخواهی؟
چه فهمد جان نابینا، ز دفترهای لاطایل؟
ز اوراق پریشان خود ای جاهل چه میخواهی؟
دل آزاده باید، زاد این ره، بر میان بستن
اگر مرد حقی، از عالم باطل چه میخواهی؟
در دلها بود حاجت روای عالمی، امّا
در دل گفتهاند، از مهرههای گل چه میخواهی؟
به جز حسرت که خرمنهاست خاک شورهزاران را
ز تخمافشانی دنیای بیحاصل چه میخواهی؟
دل دنیاپرستان، از طمع خالی نمیباشد
به عالم، چشم سیر از کاسهٔ سائل چه میخواهی؟
محیط حرص را، سعیت، نیارد مرد میدان شد
ز دست و پا زدن در بحر بیساحل چه میخواهی؟
چو گرگ افتادهای در پوستین یوسفان تا کی؟
ز جان پاک آگاهان، تو ای غافل چه میخواهی؟
دهان شیرین بود، آلودگی تا با شکر دارد
به جز کام هوس، از لذت عاجل چه میخواهی؟
حزین از شعلهرخساریست، بیتابی سپندت را
به غیر از سوختن، زین آتشینمحفل چه میخواهی؟
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
در این شعر، شاعر به مخاطب خود میگوید که نمیداند او با این نگاه پرحرارت و بیپروا چه هدفی دارد. شاعر سوالاتی میپرسد که نشاندهنده آشفتگی و سردرگمی اوست و به مسائل عمیق انسانی و معنوی اشاره میکند. او به دنبال حقیقت و هدف زندگی است و از خواستههای بیپایه و اساس دنیاپرستان انتقاد میکند. همچنین به تضاد بین عشق حقیقی و هوسهای زودگذر اشاره میکند و به این نتیجه میرسد که برای رسیدن به حقیقت، لازم است از تب و تاب دنیا و خواستههای دنیوی فاصله بگیریم. متن به نوعی از مخاطب میخواهد که در جستجوی معانی عمیقتر و ارزشهای حقیقی باشد.