نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۱۳۸ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفعول فاعلات مفاعیل فاعلن (مضارع مثمن اخرب مکفوف محذوف)

گر من سر از نشیمن دنیا برآورم

گرد از قمار طارم اعلی برآورم

آتش زنم بخرمن ماه چهارده

گر یکنفس ز سوز سویدا برآورم

در آب چشم خود چو شوم غرقه فنا

سر از میان آتش موسی برآورم

از قاف قرب سربدر آرم بکبریا

روزی دو سر چو عزلت عنقا برآورم

گلگون شوق را چو بجولان درافکنم

گرد از نهاد گنبد مینا برآورم

سر نفخت فیه ز آدم چو بشنوم

هر دم دم از حقایق اسما برآورم

از شوق عشق بال و پر روح ساخته

جان را باوج عرش معلا برآورم

بیگانه با هویت حق آشنا شود

یکدم ز سر هو چو هویدا برآورم

موسی صفت بنور تجلی فنا شوم

وآنگه بهر نفس ید و بیضا برآورم

گردد ریاض خلد ز دوزخ نشانه ای

آهی اگر بگلشن حورا برآورم

کشتی عقل بشکنم اندر محیط عشق

وز قعر بحر لؤلؤ لالا برآورم

از لا و هو چو خنجر لاهوت یافتم

در ملک عقل دست بیغما برآورم

از لا طراز کسوت نیکی چو ساختم

بس سر ز جیب طلعت الا برآورم

قلقل نمیکنم چو قنینه ولی مدام

لب بسته جوش چون خم صهبا برآورم

از علم عقل اگر علم افراخت من ز عشق

تیغ نبرد در صف هیجا برآورم

در هستیم ز مستی خود دستم ار دهد

جانم ز نیستی سوی بالا برآورم

بر سینه دست منعم اگر میزند رقیب

من سوی دوست دست تمنا برآورم

شوریده وار از بنه آخرالزمان

آشوب و شور و فتنه و غوغا برآورم

از عرش مرغ سدره فرود آورم بفرش

خاک ثری باوج ثریا برآورم

آتش فروزم از دل و در عالم افکنم

تا من دخان ز دخمه سودا برآورم

سودای آرزو بدر آرم ز قصر دل

خوک سیه ز مسجد اقصی برآورم

با عشق می برآورم از عقل صد دمار

عقل آفت است هیچ مگو تا برآورم

روزی اگر روم سوی گلزار خامشان

صد نعره همچو بلبل گویا برآورم

از سنگ خاره چشمه خونین روان شود

فریاد و ناله گر من شیدا برآورم

گر شرح درد خویش بگویم بکوهسار

بس خون دل ز صخره صما برآورم

بی دوست گر بروضه رضوان قدم نهم

آن نیستم که سر بتماشا برآورم

آتش بجان سوخته عاشقان زند

آن آه آتشین که بشبها برآورم

غواص گشته گوهر دریای معرفت

از بحر من لدن خضرآسا برآورم

گر در سرای غفلتم آسوده باک نیست

از خوان فضل نقل مهنا برآورم

همچون حسین در تتق عالم خیال

هر دم هزار شاهد زیبا برآورم

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

این شعر بیانگر آرزوها و خواسته‌های شاعری است که می‌خواهد از محدودیت‌های دنیوی رها شود و به مقام‌های عالی و معنوی دست یابد. او می‌خواهد با نیروی عشق و شور و شوق، به حقایق عمیق‌تر زندگی برسد و از محدودیت‌های عقل و جهل بگذرد. شاعر از آتش و عشق سخن می‌گوید، و قصد دارد که با فروختن آتش وجود، دنیای جدیدی از معرفت و آگاهی بسازد. در نهایت، او به دنبال دسترسی به زیبایی‌ها و معانی عمیق‌تر با عشق و ایمان است و عشق را برتر از عقل می‌داند.