شمارهٔ ۱۵۵ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
تو پادشاه و من از بندگان درگاهم
بغیر تو ز تو چیز دگر نمی خواهم
سزد که بر سر عالم علم برافرازم
کز آن زمان که غلام توام شهنشاهم
بسوز آتش سودای تو همی سازم
سمندرم من و این آتش است دلخواهم
اگر چه بیخود و مجنون شدم هزاران شکر
که از لطافت لیلی خویش آگاهم
بر آستان تو چون راستان مقیم شوم
اگر بصدر جلالت نمیدهی راهم
ز خدمتت نروم زانکه از غلامی تست
همه سعادت و اقبال و منصب و جاهم
به پیش خویش بخوانی شبی حسینی را
به گوش تو چو رسد ناله سحرگاهم
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این متن شعری از شاعری است که در آن به رابطهاش با خداوند (یا پادشاهی معنوی) اشاره دارد. شاعر خود را بنده و غلام خداوند میداند و بر این باور است که هیچ چیز دیگری جز عشق به او نمیخواهد. او از عشق و شوق خود به خدا سخن میگوید و میگوید که آماده است در کنار او بماند و از خدمت به او دست نکشد. شاعر حتی به جنون و بیخودیاش در عشق به خداوند اشاره میکند و از لطافت عشقش به او میگوید. او خواستار قرب و ارتباط نزدیکتری با خداوند است و در نهایت بیان میکند که خوشبختی و سعادتش در تلاش برای نزدیکی به او نهفته است.