شمارهٔ ۲۱۹ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مستفعلن مستفعلن مستفعلن مستفعلن (رجز مثمن سالم)
ای همچو جان سوی بدن ناگه بر ما آمده
جانها فدای جان تو ای جان تنها آمده
اندر دیار جان من تا تو چه غارتها کنی
چون برده بودی عقل و دل وز بهر یغما آمده
ترکان کافرکیش تو پیوسته با تیر و کمان
کرده کمین دین و دل وز بهر یغما آمده
یعقوب جان در کنج تن دریافت بوی پیرهن
از خاک پایت چشم او زان روی بینا آمده
خیاط قدرت جامه ای کز بهر یوسف دوخته
بر قامت رعنای او بس چست و زیبا آمده
حال حسین خسته دل دانسته ای تو از کرم
بهر مداوای دلش همچون مسیحا آمده
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
این شعر expresses عشق و ارادت به یک وجود محبوب و معنوی است. شاعر میگوید که این وجود همچون جان برای بدن است و همه جانها فدای او شدهاند. در دیار جان شاعر، او همه چیز را به غارت میبرد و عقل و دل را تسخیر میکند. همچنین، اشارهای به دشمنان و کافران دارد که به کمین نشستهاند. یعقوب در کنج تن خود بوی محبوب را حس کرده و خیاط قدرت جامهای برای یوسف دوخته که بسیار زیبا و مناسب است. در نهایت، شاعر به حال حسین اشاره میکند و میگوید که او به مداوای دل حسین آمده است، همچون مسیحا. در کل، شعر درباره عشق، فراق و تلاش برای درمان دلهای آشفته است.