شمارهٔ ۲۵ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)
خسته هجر گشته ام با تو وصالم آرزوست
تیره شده است چشم من نور جمالم آرزوست
از تف کار عشق جان سوخت بنار تشنگی
از لب روح بخش تو آب زلالم آرزوست
بی تو حرام شد مرا با دگری نفس زدن
از نفس مبارکت سحر حلالم آرزوست
بی تو خیال شد تنم و ز هوس خیال تو
نیست خیال خواب و خور آب خیالم آرزوست
دام خطت بمرغ دل گفت اسیر چون شدی
گفت از آنکه دمبدم دانه خالم آرزوست
در دل بحر اشک خود غوطه همیخورم از آنک
دیدن آن دو رشته عقد لئالم آرزوست
گرچه وصال او حسین آرزوئی است بس محال
آرزو را چو عیب نیست چونکه وصالم آرزوست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به جانسوزی و دلتنگی خود از معشوق میپردازد. او از درد جدایی و بیکسی سخن میگوید و آرزوی وصال معشوق را دارد. چشمش به زیبایی معشوق روشن میشود و از عشق او رنج میبرد. بیمعشوق، زندگیاش بیمعنا و حرام میشود و به نفس معشوق وابسته است. او در آرزوی لبهای روحافزای معشوق است و غرق در اشک میباشد. اگرچه وصال معشوق حسین ناممکن به نظر میرسد، اما آرزوی وصال او همچنان زنده است و عیب ندارد.