نغما — خواندن و کشف شعر فارسی

شمارهٔ ۲۶۰ حسین خوارزمی

حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: مفتعلن مفاعلن مفتعلن مفاعلن (رجز مثمن مطوی مخبون)

آه که از ره کرم یار نکرد یارئی

سوختم از غم و نشد رنجه بغمگسارئی

بر سر صید خود مرا کشت و نگاه هم نکرد

لایق صید خسروی نیست چو من شکارئی

چاره کار عاشقان زاری و زور و زر بود

زور و زرم چو نیست هست چاره بنده زارئی

کبر و ریا نمیکنم بر در کبریای او

عزت و سرفرازیم مسکنت است و خوارئی

نیستم آتشی صفت سر بهوا نمی کشم

بر درش آبروی من هست ز خاکسارئی

من بامید لطف تو آمده ام به پیش در

بدرقه طریق من هست امیدوارئی

با تن همچو برگ که کوه بلا همی کشم

پیشه عاشقان بود طاقت و برد بارئی

شد ز علاج درد من عقل بعجز معترف

زانکه ز عشق خورده ام ضربت زخم کارئی

گر به نثارت آورم همچو حسین جان بکف

از رخ اهل دل کشم خجلت و شرمسارئی

دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)

شاعر در این شعر از رنج و درد ناشی از عشق و ناکامی سخن می‌گوید. او از بی‌مهری معشوق به شدت غمگین است و می‌گوید که حتی آرزوی یاری و محبت از او برنمی‌آید. شاعر خود را شکار می‌داند که به پشت صیدش کشته شده و باید به مصائب عشق تن دهد. او معتقد است که نیازی به کبر و ریا ندارد و در برابر بزرگی معشوق، احساس مسکنت و فقر می‌کند. در نهایت، شاعر با امید به لطف معشوق به درگاه او آمده و از زخم‌های عشق و دردهایی که کشیده، شکایت می‌کند. او می‌گوید که عقل نیز در برابر این عشق به عجز رسیده است، و اگر هم خواسته‌ای داشته باشد، آن تنها خجلت و شرم از اهل دل است.