شمارهٔ ۳۰ حسین خوارزمی
حسین خوارزمی / غزلیات، قصاید و قطعات / وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)
من دلی دارم که در وی جز خیال یار نیست
خلوت خاص است و این منزلگه اغیار نیست
از تجلی رخش آفاق پر انوار شد
لیک اعمی را خبر از تابش انوار نیست
ذره ذره ترجمان سر خورشید است لیک
در جهان یک خورده دان واقف اسرار نیست
کوس رحلت زد سحرگه قافله سالار عشق
آه از این حسرت که بخت خفته ام بیدار نیست
آخر ای رضوان مرا با قصر جنت کم فریب
عاشق دیدار او قانع بدین دیوار نیست
خویشتن دیدن بود در راه حق ترک ادب
بی ادب را در حریم عزت او بار نیست
چند میگوئی کمر از بهر خدمت بسته ام
دیدن خدمت بنزد یار جز زنار نیست
نوش شربتهای وصلش نیست بی نیش فراق
هیچ خمری بی خمار و هیچ گل بیخار نیست
چون حسین آن کس که عمرش نیست صرف عشق دوست
آنچنان کس هیچ وقت از عمر برخوردار نیست
دربارهٔ این شعر (خلاصهٔ هوش مصنوعی)
شاعر در این شعر به ابراز عشق و تنهایی خود میپردازد. او دلی دارد که تنها مشغول خیال یار است و در این خلوت خاص، غیر از عشق چیزی وجود ندارد. با وجود زیباییهای عالم، تنها اوست که از تابش عشق و زیبایی یار آگاه نیست. شاعر حسرت میخورد که بختش او را به خواب برده و نمیتواند به دیدار محبوبش دست یابد. او بیان میکند که عشق واقعی نمیتواند با چیزهای مادی مثل قصر و بهشت فریب بخورد و درک عشق حقیقی نیازمند آگاهی و ادب است. او همچنین به این نکته اشاره میکند که هیچ لذتی از وصال محبوب بدون درد فراق وجود ندارد و در نهایت، به این نتیجه میرسد که عمر واقعی در عشق به دوست صرف میشود.